شهید علمی فرمانده سپاه پاسداران نقده

شهیدی به نام من
شهید علمی فرمانده سپاه پاسداران نقده
طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
  • ۵ ارديبهشت ۹۳، ۰۰:۳۲ - ن. علمی نیک
    احسنت
نویسندگان

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فرزندان شهید علمی نیک» ثبت شده است

زندگی نامه3

۰۴
ارديبهشت

انگار خدا این مرد را فقط برای کار و تلاش آفریده بود.

خستگی برایش معنی نشده بود،بیماری را نمی شناخت و فقط کار بود و مطالعه و عبادت و مختصری خواب.مگر می شد اذان صبح او در خواب باشد،مگر امکان داشت که بعد از نماز صبح بخوابد و به مطالعه یا پیاده روی نپردازد،در همه ی مراحل ساختن خانه اش بیشتر از کارگر ها کار می کرد و پس از اینکه کار ساخت خانه را به اتمام رساند رنگ زدن در و پنجره ها،انداختن شیشه های پنجره،سیمان کردن حیاط و کرت بندی نیم دیگر آن و سپس شخم زدن و کاشتن چهار نهال سیب به نام سه دختر و یک همسرش و کاشتن بذر گل و سبزی در کرت ها و حتی آب دادن و رسیدگی روزانه به آنها کار خودش بود.

همه یی اینها را در ساعت های اول صبح و غیر کاری انجام می داد.

کار خرید مایحتاج روزانه را خودش به عهده گرفته بود مگر ماه هایی که به خاطر عملیات های پی در پی در خانه پیدایش نمی شد و برادران پاسدار در خانه می آوردند.

صله رحم و احوالپرسی از خانواده اش حتی سالهایی که در قم و تهران و مهاباد بود به این صورت بود:

از نقده با مینی بوس حسنلو که می آمدند در امینلو پیاده می شدند و مسافت بیست دقیقه ای که تا روستا ی تابیه بود پیاده طی می کردند و سیران خواهر کوچکش یا برادر زاده هایش از دور سیاهی هایی می دیدند که به طرف روستا می آید و با شادی به اهل خانه مژده آمدن برادر بزرگتر و خانواده اش را می داد.

به حیاط خانه که می رسید با مادرش رو بوسی و با دیگران به گرمی احوالپرسی می کرد و بلافاصله از حیاط خانه برمی گشت بیرون و راهی مزرعه می شد،جایی که پدر و برادرانش مشغول کار بودند.

فصل درو با آنها داس می زد،فصل شخم بیل می زد و اولین سالی که قرار بود خرمن کوب به جای گاو گندم هایشان را بکوبد خودش خوشه های گندم ها را در به دست آن می سپرد.

وقتی هر کسی اورا با شلوار کردی و سر و روی پر از کاه و غبار و عرق ریزان و در مزرعه غرق کار می دید تصور نمی کرد آین مرد یک آقای دبیر فارق التحصیل دانشگاه تهران است که پبراهن سفید و کت و شلوار اتو کرده و کفش ها چرمی واکس زده و براقش در تمیزی الگوی جوانان شهری است.

نیمه شب ها برای آبیاری می رفت و گرمای ظهر گاو ها و گاومیش ها را در رودخانه ی ده آب تنی می داد و با سر و صدای گاومیش ها که حاکی از لذت و شادمانی آنها بود کیف می کرد و در حالی که تتنشان را با شانه ی مخصوص نوازش می دادفبه برادر کوچکترش که مسئول چرای گاومیش ها بود می گفت :(این حیوانات گناه دارند،به آنها برس!!؟ببین چقدر شادی می کنند!پدر ما دیگر سنش گذشته و تو دیگر باید به اندازه ی کافی برای آنها و قت بگذاری!!!باید آنها را تمیز و سرحال نگاه داری.)

شب ها که همه در زیر نور گرد سوز چای می خوردند و صحبت می کردند با پدرش در امور مالی و برنامه های کشت و کار و دامداری هم فکری می کرد.

به برادرانش راه و چاه را نشان می داد و به برادر کوچکترش محمود در مورد رستم سفارش می کرد.

رستم پسر دایی آنان بود که در یکی دو سالگی پدرش را از دست داده بود و حاج محرم اورا زیر بال و پر خود گرفته بود و پسران نیز مانند برادر کوچکشان اورا دوست می داشتند و در کنار آنان در خانه زندگی می کرد.

محمود به رستم درس می داد و مادرشان به جای عمه نقش مادر را برایش ایفا می کرد.

رستم نوجوان بعد ها در سپاه پاسداران به جوانان عاشق امام و شهادت پیوست و در کنار پسر عمه اش از انقلاب اسلامی مان پاسداری می کرد.

amn

  • علی معینی