شهید علمی فرمانده سپاه پاسداران نقده

شهیدی به نام من
شهید علمی فرمانده سپاه پاسداران نقده
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۵ ارديبهشت ۹۳، ۰۰:۳۲ - ن. علمی نیک
    احسنت
نویسندگان

زندگی نامه2

پنجشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۱، ۱۱:۴۰ ب.ظ

اطلاعیه های امام خمینی را مخفیانه تکثیر و بین مردم پخش می کرد و در کلاس های درس دبیرستان و دانشسرا و جلسات مباحثه روشنگرانه ی دینی و انقلابی را نیز برگزار می کرد.بیشتر شاگردانش شیفته ی اخلاق و کردار و شجاعت و ادب او بودند (به طوری که بعضی از آنها تا سال ها بعد از شهادت ایشان به خانواده شان سر میزنند و بوی شهید را از همسر و فرزندانشان استشمام می کنند(.

   انقلاب در نقده نیز همراه با دیگر شهرها با شور انقلابی جوانان آگاه در بیست و دو بهمن ماه با شکوه هر چه تمام تر به پیروزی رسید.

   بالاخره وقت آن شده بود که این جوانان دست به دست هم دهند و پس از سال های تاریک حکومت ستمگر، آزادی و آبادانی و حکومت عدل الهی را برای مردم محروم منطقه به ارمغان بیاورند.

   بنیاد مستضعفان و جهاد سازندگی به دستور امام راه اندازی شد،در تمام مساجد شهر و روستا ها کلاس های روخوانی وتفسیرقرآن،ایدئولوژی،اصول عقاید و تحلیل سیاسی و آموزش نظامی برگزار می کردند.

   دیگر در سالن های سینما فیلم هایی اکران می شد که مظلومیت مردمان مسلمان فلسطینی را در اشغال شهر ها و خانه هایشان توسط صهیونیستان بی رحم به تصویر میکشید.

   در تاریکی شب تازه مرحله بعدی کارهایشان شروع می شد،باوانتی در کوچه پس کوچه های محله های فقیر نشین شهر می رفتند و کیسه های خوراک و پوشاک و بعضا اسباب بازی را بین مردم فقیر کوچه های باریک و تنگ جنوب شهر بخش می کردند.

  روزی دخترش صبح زوداز خواب بیدار شد و برای شستن صورتش به حیاط خانه رفت و با دیدن وانت در حیاط شگفت زده شد.کنجکاوانه نگاهی به اطراف و پشت وانت انداخت.چند قاشق و بشقاب اسباب بازی پیدا کرد.آن ها را برداشت و به داخل خانه برگشت و به دنبال صاحب ماشین می گشت که ناگهان پدرش را در اتاق دید.با تعجب گفت:پدر جان شما هنوز در خانه هستید؟چقدر خوب شد زود بیدار شدم و توانستم شما را ببینم.چند روز بود شمارا ندیده بودم،هر روز به مادرم می گفتم قبل از رفتن شما مرا بیدار کند.ولی مادر می گفت:پدرت گرگ و میش صبح می رود و تو نمی توانی به آن زودی بیدار شوی.پدر شیفته سخنان محبت آمیز و معصومانه دخترش جواب دادمن که دلم بیشترتنگ میشود،چون شمابامادرتان چهارنفریدوشبهایی که به خانه میایم شماخوابیدومن باتماشایتان درخواب نازرفع خستگی میکنم.ودست نوازش برسردخترکشید.درحالیکه جثه ی نحیف دخترنه ساله اش را بر انداز می کرد متوجه چیزی در دستان او شد، گفت:عزیزم،اینهارا از کجا برداشته ای؟این ها مال بچه های فقیر است.دختر گفت:یعنی ما فقیر نیستیم؟واقعا ما ثروتمندیم؟!پدرش گفت:بله دخترم!کسانی در این شهر زندگی می کنند که خانه ی مناسب برای زندگی ندارند و خانواده پر جمعیتی زیر یک سقف گلی که توانایی حفظ آن ها را از سرما و برف وباران ندارد زندگی می کنند.حالا به نظر تو ما که خانه داریم و از نعمت آب و برق وبخاری بهره مندیم غنی نیستیم؟

   دخترک سری به نشانه ی تائید تکان داد و گفت:بله حق با شماست،اگر بازهم دیوار های خانه مان از کاهگل است و کف آشپزخانه سنگ و کلوخ است و حمام هم نداریم بازهم اشکال ندارد،در عوض خیلی چیز های دیگر داریم.

خدا به ما بابا داده مامان داده بعضیها پدریامادر ندارند

و پدرش ادامه داد...

ما اگر اجاق گاز و تلوزیون نداریم بعضی ها نان و غذا ندارند!

دخترک گفت:راستی پدر جان دیروز در زدند،دویدم و باز کردم،پیرزنی بود،گفت:دخترم این جا خانه ی علمی است؟

گفتم :شما کی هستید؟این جا چکار دارید؟در حالی که خود را به حیاط کشید و روی پله ها می نشست گفت:خسته ام،پدرت را صدا کن،از آن طرف شهر پرسان پرسان آمده ام تا این جا را پیدا کرده ام.در این حال مادرم به حیاط آمد و گفت:مادر جان علمی را این وقت روز در خانه کسی ندیده،که شما هم بتوانید ببینید.حالا بگویید چکارش دارید؟و پیرزن با بغضی آن قدر از مشکلات و بدبختی هایش کرد که مادرم مرا همراهش فرستاد تا خانه اش را بشناسم و به شما نشان دهم.تا آن جانفس زنان یک ریز از یتیمی بچه ها و نداریشان گفت.پدر گفت :بله مادرت برایم تعریف کرد.اسم شوهرش را گفت.اتفاقا دوستان ما او را شناسایی کرده بودند و ما دیشب به خانه ی آنها هم رفتیم و قرارشد با بچه های جهاد برایشان سرپناهی بسازیم.ولی بعد از این لازم نیست شما راه بیفتید تو کوچه دنبال ان ها.همین که اسمشان رامیگفتیدما پیدا می کردیم.دخترک با قیافه ی حق به جانب گفت:من هم می خواهم از این کار های خوب بکنم و ثواب ببرم.پدر گفت:تو می توانی همراه خانم های جهاد به درو بیایی.دختر بچه های کمی بزرگ تر از تو هم هستند که به کشاورزان پیر و ناتوان که فرزند وکمک حالی ندارند برای جمع اوری محصول نخودشان کمک می کنند.

   همان روز دخترک همراه پدر به جهاد رفت.وپدرش در محوطه جهاد سازندگی او را به خانم امیدی سپرد و خود آن ها را ترک کرد.

   خانم امیدی خانم نسبتامسنی بودکه خانواده اش راموقتاتنهاگذاشته وهمراه چند خانم دیگربرای صدور انقلاب به نقاط دورافتاده ی کشور به نقده امده بودند.خانم امیدی چفیه چهار خانه سیاه رنگی به او داد و با تعداد زیادی از دختران وخانمهاسوار مینی بوسی شدند.عده ای نشستنه وتعدادبیشتری سرپا ایستادند.

   وقتی که زیر گرما ی سوزان آفتاب ماه رمضان داس به دست عرق ریزان نخود جمع می کرد دو چشم شادش از چفیه مشکی راضی به نظر می رسید.راضی از اینکه مثل پدرش برای رضای خدا کار و تلاش می کند.

ادامه دارد...

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • ۹۱/۱۰/۲۸
  • ۳۸۱ نمایش

نظرات (۱)

سلام عزیز دل بابایی

خوبی اقاااا؟

بهتری؟

انشاالله روزی مثل پدربزرگت ادم بزرگی بشوی

که خدا و بندگانش دوستت بدارند
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">